پنجشنبه سی ام مهر 1388
همیشه تو ذهنم چیزایی بوده که میخواستم داشته باشم و حالا...
وقتی کوچیک بودم شبا قبل خواب چشامو میبستمو به این فکر میکردم وقتی بزرگ بشم این کارو
میکنم اون کارو میکنم ...
بعدها فهمیدم خیلی هاش نشدنیه
بعدها که بزرگ تر شدم تا یه اتفاق کوچیک ناراحتم میکرد میگفتم خدایا بذار برگردم نذارم ....
دلم میخواس زمان برگرده منم نذارم اون اتفاقه بیافته
یه چند وقتیه به این رسیدم که هر چی بخوای همون میشه هر چی بخوای همون میشی
سال ۸۷ بدترین سال زندگی من بود از هر نظر که بشه اسمشو گذاشت ناراحتی غم غصه دلخوری
و خیلی چیزای دیگه که مطمئنن هر کسی قادر به تحملشون نیس
من داغون شده بودم و غصه دار محو روزایی که گذشتن خراب شدن و من خرابشون کرده بودم
اگه بچه تر بودم میگفتم خدایا بذار برگردم عقب
اگه یکم قبلتر بود میگفتم خدایا میدونم خیلی چیزا نمیشه
اما الان میگم خدایا نمیخوام برگردم به روزایی که هیچی از دنیا نمیدونستم
هیچی تو سرم نبود
حتی به قیمت نداشتن اون همه غم
امروز من هستم نفس میکشم و میخوام همونی باشم که همیشه از بچگی تا امروز بهش
برای خودم فکر کردم میدونم که میتونم
این روزا از خدا هیچی نمیخوام جز اینکه همیشه باشه
همیشه نگام کنه گاهی دستمو بگیره
بذاره بتونم چون میتونم
نمیدونم اگه این صفحه یک طرفه تو این دنیا نبود من حرفامو به کی میگفتم ؟
اصلا کسی ارزش شنیدن داشت
به خدا اگه همه اونایی که دیروز دم از دوستی میزدن و امروز پشتمو خالی کردن
یه ذره معرفت داشتن اون موقع اونهمه غم نداشتم
خدا رو شکر که همه چی تموم شده و من دوباره شروع کردم
این بار بدون داشتن یه کوله بار سنگین از ادا اطفاری الکی همه و همه و همه
خدایا شکرت به خاطر داشتن بابا و مامان و صادق و صالح
خدایا شکرت همینا تو دنیا برام بسن
ممنون

سه شنبه بیست و یکم مهر 1388
ثابت قدم!!!
ولی همین حسش، همین قدرت فکر بهش میبره آدمو جایی که فقط آرامشه
با یه صدای ملایم موسیقی که لبخند به لبت میاره و اون موقع دلت فقط میخواد چشاتو ببندی و
به این فکر کنی که هزار روز نیومده داری هزار کار انجام نداده داری و این روزا
چه تند میگذره و توداری میری با عجله
چشماتو که باز میکنی هنوز تو اوجی هنوز تو آرامشی
و اونجاس که میگی خدا رو شکر
اونجاس که دلت آروم میشه و دستت به آسمون
اونجاس که میگی با تو ام آره با تو پاشو روزا دارن میرن زود باش
با لبخند و لبخند
دلم فعلا هیچی نمیخواد

دوشنبه سی ام شهریور 1388
روزنه
گفته بودم یه روزایی میان که ما خودت باشن
اما نگفته بودم یه روزایی انعکاس خواسته های دیروزت میشن
این روزا دارم دنیایی رو تجربه میکنم که سال قبل به خاطرش سختی زیاد کشیدم
ناکامی زیاد داشتم
درسته که یه چیزی گم کردم اما به جاش امروز لذت بخش ترین نفس کشیدن دنیای خودم
رو تجربه میکنم
یه روزی واسه کاردانی تو یه شهرستان اینقدر خوشحال بودم که هر کاری واسه پیشرفتم
میکردم هر کاری که کم نیارم بعد این که درسم تموم شد گفتم خدایا ظرفیتم همین بود؟
کاردانی تو شهرستان
امتحان دادم دوباره قبول شدم یه شهرستان دیگه
اونوقت با خودم گفتم این حق من نیس سختی دوری از همه چی حق من نیست
نرفتم ...
اون روزا همه بهم خندیدن همه بهم گفتم یه چیزیزت میشه این همه انتظار حالا نمیخوای بری؟
نرفتم ...
دوباره خوندم این بار اولین انتخابم تهران بود میدونستم سخته میدونستم دنگ و فنگ زیاد داره
من تلاش میکردم و تلاش میکردم
امتحان دادم جوابا اومد قبول نشدم
خیلی گفتن حقته اصلا دیگه قبول نشی
منتظر بودم ناامید نشدم و ادامه دادم
امروز که به کارنامم روزی سایت نگاه میکنم تمام صورتم لبخند میشه
چون میدونستم لیاقتم بالاتر از اینه که دور از خانوادم تو شهر غریب سر کنم و
با سختی هاش بسازم درسته که حالا بخش عظیمی از انرژیم تو رفت و آمد میره
ولی می ارزه به همه تلاشی که کردم به همه امیدی که به خدا و خودم داشتم
صادقانه میگم خوشحالم

دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388
یه روزایی اصلا روز میشن که مال تو باشن...!

اون موقع اگه کسی بخواد بهت کمک کنه بدتر از خودت میرونیش

در عوض یه روزایی یه تصمیمای ساده میگیری
که یه دفعه مسیر زندگیتو عوض میکنن
اینطوری میشه که برمیگردی از دل همه در بیاری که از خودت روندیشون
اما روت نمیشه ....

خب این روزا عکس العمل یکی از همون تصمیمای ساده اس
که حالا دوباره باعث لبخند من تو آینه ای شده که به خاطرش میگی خدایا شکر!!!
و همون دیروزای بدی که به خاطرش اشک بودمو کم کم از یادم میبره

فقط اگه بدونی یه تصمیم چه بلا یا چه نیکی ای برای زندگی آدم به بار میاره
اون وقت مثل من واسه هر تصمیمی حتی کوچیک دلت میخواد ساعتها تفکرات ویجه کنی![]()

پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388
خدارو شکر
تو آینه به خودت نگاه کنی و همچین لبخند بزنی
و ته دلت یه حسی بگه خدارو شکر؟؟؟
حتما این کارو انجام بده
به هر دلیلی...

شنبه هفتم شهریور 1388
چطوریاس؟

این آدما رو میبینی به نظرم بهتره ندیده از کنارشون رد شی
فکر میکنی دارم شوخی میکنم؟
نه این اصلا شوخی نیس
امیدوارم برات تجربه نشه....
آمین

پنجشنبه هجدهم تیر 1388
جدی باش !!!
به خودم می گم یه کسی همیشه هست که مراقب رفتارته
چرا مراقب افکارت نیستی؟

دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388
گویی لبخندمان نقش جان دارد
که می بینند
و گذرا لبخندی مهمان چهره های در همشان می شود...
و خدا را حس می کنم هنگام لبخند های گاه و بیگاهم
در اوج آسمانی شدن!

چهارشنبه ششم خرداد 1388
آدما چه زود عوض میشن
وقتی میبینی یکی که به نظرت یه رنگ خاص بوده حالا یه رنگ که چه عرض کنم رنگین کمونه
شاخ در نیاری هنر کردی

و شاید بهت بخنده مثل بز
یا تو. توی دلت به همه افکارت لعنت بفرستی ولی دنیاس دیگه میاد و میره
اینو بدون اگه به روزا و اتفاقاتش زیاد گیر بدی و همش نباشی هیچ میشی
مطمئن باش

چهارشنبه پنجم فروردین 1388
ببین
دروغ یعنی شروع راه نرسیدن

جمعه شانزدهم اسفند 1387
تا حالا بهش درست فکر کردی

چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387
یه وقت عقب نمونی!

یکشنبه یازدهم اسفند 1387
من می گم

شنبه دهم اسفند 1387
هیچی رو نمیشه جوری که نمی تونه باشه عوض کرد
که بهتر از دیگران به نظر بیاد یا بد تر !!!
گاهی وقتا نگرانی نگران چیزی که هیچ دلیلی نداره
و گاهی بی خیالی در حالی که ...

سه شنبه ششم اسفند 1387
تصمیم
اینبار تصمیم گرفتم که اسم وبلاگمو عوض کنم ((هر چه می خواهد دل تنگت بگو))
دارم دنبال یه اسم دیگه می گردم وقتی به نتیجه برسم عوضش می کنم

دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387
خدا رو شکر
این روزا دلم آرومه بی منت
این روزا همین که می گم خدا رو شکر
خدایا شکرت می بوسمت
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387
بی ادبی
چی کار می کنی؟ هیچی می شنوی و رد میشی
اما من رد نمیشم چون هیچی یادم نمیره
چون همه چی تو دلم میمونه این برداشت توئه که فکر میکنی اه چه
آدم کینه ای می تونم باشم
ولی تو هم اگه کاری به کسی نداشته باشی و بی دلیل
بهت توهین بشه
شاید بفهمی چی میگم
در کل این جوریه دیگه
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
سرآغاز

جمعه هجدهم بهمن 1387
تا حالا... کنکور لعنتی
تا حالا که این زندگی گذشته این یه سالم روش
تا حالا که غمو شادی با هم بوده این چند روز هم روش
تا حالا که همه چی خوب و بد رد شده این یه بارم روش
کی به کیه شاید حرف همه درست باشه و اینا همش خاطره های باعث لبخند بعد ها بشه
تا حالا که حرف همه رو شنیدیم این حرفا هم روش
والا...

پنجشنبه دهم بهمن 1387
هیچ کس حوصله آدم ناراحت رو نداره می دونم

چه می کنم این روزها که هر چه میگذرد بیشتر دیوانه ام می کند این ابهام خواب آلود سرشار از دلتنگی
چه می کنم که در ورای همه دیدارهای سرخوشانه ام مست نبودن به زوالی نا باورانه گرفتار شده ام
و نمی دانی این ثانیه ها چه بر سر این دل بیچاره آمده...
دلم میخواهد مقصر این روزهای نامردای را به دار دقایق دلهره بیاویزم...
دلم میخواهد هر چه میدانم و نمی دانم در سوزش کلامی خون آلود گم کنم...
سرم گنگ شده...
چشمانم می سوزند و...
نمی دانی چه میکند این ثانیه های بی دلی با روح آزده ام...
دیوانه شده ام تمام آرزوهای اندک و بیش از همه آرامم را!
به فردا امید دلداده شدن ندارم که سر در تنم بی بال پر گشته!!!
دست طلب در راه رسیدن ها به کدام دوال کشیده بودم که اینچنین تاثیر اشتباهم دست دل را خراشیده؟
خسته تمام تلاشهای بیهوده ام خواب از خانه چشم هایم فراری شده...
زخم تمام لحظه های با شور خواندن و بی حاصل ماندن در دلم مرا بغض آلود ترین نگاه دنیا می کند
و دوباره همان حرف همیشگی خدایا کجایی؟؟؟ تنبیه شده ام ...
و همان، تمام امیدم به دنیا بریده شده بود که دوباره دست نیاز به تو دادم خدای من
و نمیداندد در دل تنها مانده ام چه می گذرد که این چنین مرا سرخوش می پندارند!
تو می دانی و من
تو میدانی بغض های گاه و بیگاهم را تو میدانی دلهره های دمادمم را خدایا تو میدانی
یاری رسان تک تک ثانیه های زندگی ام شدی دست مرا نمی گیری؟
از من روی بر میگردانی؟
دوستم نمیداری؟
نگاهم نخواهی کرد؟
صدایم را پاسخی نخواهی شد؟
خدایا میدانم که علت ماندگاری ام تکیه گاه محکم نگه دارنده دستهای بیجان این تن بی دل است و نگاهی که پی در پی گوش مرا صدایی می شود که نفس بکش ادامه بده راه از آن توست بنده من خورشید علت عشق من به توست...
و ماه هر شب از پنجره اتاقی خالی مرا میبیند و میشنوم که خدایم مرا دوست دارد که جسمی برای بودن، روحی برای ماندن و دلی برای راهی شدن بخشیده...
و حضور خدایی که حافظ تمام زمانهای افسردگی هایم شده و گونه هایم را به قله لبخند سوق می دهد.
و اشکی که خالی شود این قلب کوچک از آوارهای همیشگی غمی کشنده
و خدایی که هر لحظه مرا می بیند
و خدایی که هر ثانیه مرا آغوش است
خدایا دستانت را به روی این بی دل شده بگشا و آغوش این تن بی جان سردم باش تو می دانی و من
تو می دانی و من
و من
و همان حضور همیشگی که آرامش بخش روح من است

سه شنبه هشتم بهمن 1387
درد دل
کارنامه ها اومد و من قبول نشدم
با نهایت تاسف ترازم شده ۶۴۷۶
دارم دیوونه می شم
با تراز ۶۳۰۰ شهر قدس قبول شدن با
۶۴۰۰ کرج قبول شدن
ولی من با ۶۴۷۶ هیچ جا قبول نشدم
حسرت حسرت حسرت کلی گریه کردم
ولی اشتباه از خودم بوده که انتخابم تهران بود
خسته ام باور کن خسته ام
چه روزایی به جای خواب ناز بیدار شدم صبح زود و درس خوندم
چه شبایی بیدار موندم و ....
و حالا 
به خدا بریدم گریه کردم بابا و مامانو داداشا و مامان بزرگو همه و همه گریه کردن
آخه دیدن تلاش آدم بازیگوشی مثل من و بی نتیجگی اینهمه تلاش
سخته سخت
یکشنبه ششم بهمن 1387
انتظار همچنان

به خداوندی خدا دیگر تاب از سرزمین وجودمان فراری شده
چی بگم به خدا هر چی فحش بلد بودم دیگه گفتم این
این مادر عزیز هم که به جای دلگرمی فقط میخنده آخه نه قیافه نگرانمون معلومه
نه قیافه مضطربمونو میشه از آروم تشخیص داد
البته این روزها به علت درگیری های عاطفی بسیار بسیار شدید که تمام روحمان را مشغول کرده و
به بی حاصلی انجامیده ناراحتم ولی خب چه میشه کرد
به مامان گفتم تو چرا منو درک نمیکنی بابا من ناراحتم اصلا تو به عنوان مادر

خانواده منو درک نمی کنی مامان هم با خونسردی به صالح میگه
صالح پاشو برو بچه های خواهرتو از روی گاز بردار سوختن
بله ممنون از این درک و تعامل متقابلت
ولی مامان این برنامه های روش برخورد با جوانان در خانه خیلی روت
تاثیر گذاشته
احتمالا امشب عمه بزرگوار به همراه شوی گرانقدرشان به منزل ما عظیمت می کنند

مامان میگه پاشو محض رضای خدا این پذیرایی رو جارو کن
من با لبخند :
به من چه مگه خواهر شوهر منه خواهر شوهر توئه حالا که منو درک نمیکنی خودت جارو کن
والا مگه من چقدر حقوق می گیرم

اینم نوشتم که ببینید چقدر نگرانی در دل و روح و فکرمان لانه گزیده
پی نوشت
به خدا اینقدر نگرانم که شبا خوابم نمی بره ...

دوشنبه سی ام دی 1387
کنکاش

پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387
ما نیز
به اصطلاح من و مخ در حال انفجارم تصمیم گرفتیم که دیگه فردا کنکور رو پشت سر بذاریم
به قولی باشد گه خرسند شویم

سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387
تولدش مبارک
دوشنبه ششم آبان 1387
فقط خداست که در تنهایی به داد آدم می رسه





